سلام به همتون چون حالم زیاد خوش نیست پس فقط چند تا شعر میزارم .نه به این معنی که حرفی ندارم چرا اتفاقا" خیلی حرف واسه زدن دارم
ولی ... انگار دست و پام بریده شده و به جایی پرت شده که دست هیچکی بهش نمیرسه
شعر ستاره از پسر عموی گل منه میدونم که خوشتون میاد (خوش به حال اون ستاره که عباس ما اینقدر صادقانه روایتش کرده)
امیدوارم برام دعا کنید تا حالم بهتر بشه .چی کار کنم همتون نظر میدید که مطالب عاشقانه برازنده تره منم که بدم نمیاد وگر نه فکر نمیکنم توی
بقیه ی موضوع هایی که مطرح کردم مطلب نداشته باشم 

ستاره
وقتی بریده بودم ، از دست این زمونه با صد دروغ و نیرنگ رفتم رو بام خونـه
ستاره ای رو دیدم خیره شده به چشمام چشمک میزد به من تا هر شب بیـام روی بام
ستاره ای که نورش قشنگ و دیدنی بود وقتی باهـام حرف میزد نازش خریدنی بـود
ستا ره ای که حتی زیباییشو ماه نداشت چشماشو هی واسه من مدام روی هم میذاشت
همـدم ِ تنهاییــام ، شد تـوی اون زمــونه این دل بی قرارم ، همش از اون میخــونه
هر روز کارم این شدش منتظرش بشینم دعـا میکردم خورشیــد ، بره اونو ببــینم
دعا میکردم هر روز خورشید بره ماه بیاد روزا سریـع شب بشـه ، ستـاره ام در بـیاد
دعا میکردم هر شب که آسمون صاف باشه آسمون ِ دل ِ من ، همیــــــــشه مهتاب باشـه
اما یه شب که رفـتم به روی بام خونه دیدم ستاره ام نیـست ، ای خــدای زمـونه
ستا ره ها مــی گفتن : ستاره ام مریــضه حتی خدا واسه اون ، بارون اشک میـ ریزه
واسه شفاش همیشه خدا خدا میکردم نماز براش می خوندم واسـش دعا میـکردم
تو هر جای مقدس براش دخیل می بستم یه پارچه ی سبز و پاک به هر ضریح میبستم
وقتی نماز میخوندم با یه دل شکسته میگفـتم ای کسـی که ، اون بالا هـا نشــسته
ستا ره ام مریـضه چرا شفاش نمیدی ؟ کی خوب و سالم میـشه جوابم و کی میــدی
دیگه کارم شده بود دعا و راز و نیاز ستــاره رو سپـردم به دست سرالنیاز
دلم عجیب گرفته به خاطر ِجداییش چـشام میـخواد بباره از دست بی وفایـیش
تو این جهان که حتی ستاره ای ندارم چطور میشه که شب ها سر به دیوار نزارم
دیگه شبای عمرم رنگ و بویی نداره چون که ستـاره ی من ، دیـگـه نــوری نـداره
دلم براش تنگ شده به کی بگم خدایا چطور میـشه که سـهراب ببیندش تو رویا

دل من
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟؟؟

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
+ نوشته شده توسط Muhama در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت
23:31 |