سلام عزیزان من
میدونید راستش یه مدتیه که همه چیز برام بی رنگه یا در شرایط خوب خودش ، کمرنگ و تاره .
خیلی وقته که شادی ها دیگه سفید نیستند . خوشحالی های من خاکستری اند و غمهای من تیره تر از همیشه ، پر رنگ تر از همیشه.
چند ماهی میشه که همیشه یه غم بزرگ پا به پای من سایه به سایه ی من باهام میاد و انگار قصد رفتن نداره .
اوایل میخواستم وجودش رو انکار کنم و به خودم تلقین کنم که :
" نه! نباید حسش کنم . نباید باورش کنم . باید به زندگیم ادامه بدم . باید ثابت قدم باشم و... "
اما ...این راهش نبود چون هر چی بیشتر ازش فرار میکردم فشار سنگینیش رو بیشتر روی گلوم حس میکردم . و خودش رو بیش از پیش نشون میداد . باید چیکار میکردم ؟ چه جوری باید باهاش مبارزه میکردم ؟ داشت از درون داغونم میکرد . داشت ناخودآگاه میشد جزء لاینفک زندگیم . من نمیخواستمش . من دوستش نداشتم . باید چه کرد؟
تاریخ دقیق سرودن این شعر یادم نیست ولی مطمئنا با شرایطی که الان توش قرار دارم همخونی داره .
چند روزیست دلــم پر میـشود از انـدوه چند روزیست اسیرست دره ای اندر کوه
چند روزیست که چشمان پر از حسرت من گشته تنها یارم و اوست سر بستر من
چند روزیست که با دیدن هر قطره ی اشک آه سردی مینشیند بر دلم از فرط رشک
چند روزیست که گونه م نشده دیگر خشک زیر سقف آسمان , نیست دگر شمه ی مشک
چند روزیست اگر گاه ,غروبـی بـینـم چشم بسته , در آغوش و برش میمیرم
چند روزیست که گلدان گل پایین حوض دیگر نمیخندد به من دارد درون سینه بغض
چند روزیست که مهتاب شب تاریک من کرده قرار دوری و دیگر نشد نزدیک من
چند روزیست که خورشید فرح بخش و ستبر همجوار غم شدست و گم شده در پشت ابر
چند روزیست به سـرم افتاده تدبـیر جنون تنها جنون است راه من, بهرغم و درد درون
چند روزیست ز فرط ِ غصـه و بیماری همدم خواب سحرگاه من است بیداری
چند روزیست که چشمانت در آیـینه نشسته ولی انگار نه , کآیینه هم از غم شکسته
چند روزیست که سرد است ، نگاه مردم گمانم مرده عشق و عاشقی ,خشکیده گندم
چند روزیست که در خواب تو را میبینم هر دم از بوته ی عشق تو گلی میچینم
چند روزیست هوای دل من ، بارانیـست تو ببین تنها مرا , دیگر مرا یاری نیست
چند روزیست که ژرف است ترک پیشانی مپرس از من دلیل آن , کان تو میدانی

چند روزیست شده ام سیر , ز درد دنیـا
چند روزیست که میگرید به بر« موحاما»
سرد ، سنگین و بی روح . شرایطم واقعا خاص بود هیچکی نمیتونه درکش کنه مگر اینکه توی همین شرایط باشه . با خودم گفتم اینجوری نمیشه . اگه این رویه ادامه داشته باشه چیزی از من نمیمونه پس تصمیم گرفتم
برم به جنگش . برم و با اون رو در رو بشم . یا میتونم از بین ببرمش و یا .... نابود خواهم شد . ولی به امتحانش می ارزید . از توی این باتلاق غم دست و پا زدن که بهتر بود . حد اقلش این بود که به خودم ثابت میکردم وجود دارم و برای داشتن یه زندگی نقره ای تمام تلاشم رو میکنم .
به خدا توکل کردم و سعی کردم خودم رو نبازم . دلمو زدم به دریا و با شجاعتی کاذب رفتم به میدون.
ولی وقتی دقت کردم دیدم توی میدون هیچ کسی نیست . یه میدون تمام عیار که فقط یه مبارز داشت . فقط و فقط یه مرد وسط دایره ای که وصف بزرگیش از زبون حقیر من بر نمیاد .
نه سلاحی نه سپری و زرهی و نه ...
فقط من بودم و یه مسئله ی بزرگ ومهم " یه انتخاب "
یه انتخاب بود یه تصمیم که گیرنده ی اون تصمیم باید من میبودم _ که ای کاش من تصمیم گیرنده نبودم _ و چه میدون مبارزه ی دشواری !!! من مونده بودم و انتخابی بین دو عنصر حیاتی در شکل گیری یه زندگی کامل .
همه ی ما از جدال عقل و دل زیاد شنیدیم و حتی شاید زیاد تجربه اش کردیم . اما خوب بعد از این همه تجربه چه احساسی بهمون دست داده؟ پشیمون شدیم ؟؟؟ یا نه ! از این انتخاب به خودمون بالیدیم ؟؟؟ بیشتر دل رو انتخاب کردین یا عقل رو ؟اما با تمام تجربه ها باز هم برای انتخاب بعدیمون نگرانیم و اضطراب داریم ؟
اما من که همیشه به دل و احساسم زنده بودم . این بار باید چیکار میکردم؟ وای خدای من من از عهده ی این انتخاب بر نمیام . من نمیتووونم . خدایا صدای منو میشنوی ؟ چرا در این انتخاب کمکم نمیکنی؟
ساعت ها نشستم و فکر کردم سعی کردم تمام جوانب رو بسنجم تا اگه تصمیمی گرفتم بعدا ازش پشیمون نشم و بر نگردم . ثانیه ها در پی ثانیه ها تا اینکه بالاخره فهمیدم فریاد های من بیهوده بوده چون خدای ما دقیقا همه چیز رو مشخص کرده بود و من تنها باید تکه های پازل رو میچیدم کنار هم . و این کار رو کردم نه ! نه نه نه نه !!!!! آخه نمیشه . باید احساسم رو له کنم ؟؟؟ نه نه نه !!! خدایا این چه امتحانیه؟
راه دیگه ای پیش روی من نبود .
و من ...
چنان دل کندم ازدنیا که شکلم شکل تتنهاییست
ببین مرگ مرا در پیش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حـاشـا کـن
در این دنیـا که حتی عقل نمـیگرید به حال ما
همـه از من گریزانـنـد تو هم بـگذر از این تـنها
گره افتـاده در کــارم به خود کـرده گرفتــارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتنند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم همـه مَردنـد
فقط اسمی به جا مـانـده از آنـچـه بودم و هـسـتـم
دلـم چون دفترم خالـیست قـلم خشـکیـده در دستم
شگـفتــا از عزیـزانـم که هم آواز من بـودنـد
به سـوی اوج ویـرانـی پـل پـرواز ِمـن بـودنـد
گـره افـتـاده در کـارم به خود کـرده گـرفتـارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت
20:2 |