و شما كه به سالياني چنين دوردست به دنيا آمده ايد! -خود اگر هنوز دنيايي به جا مانده باشد و كتابي كه شعر مرا در آن بخوانيد- خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامي افزون مكنيد، اگر مبدا خراب آبادي هستيم كه نامش دنياست. ما بسي كوشيده ايم كه از دهليز بي روزن خويش دريچه اي به دنيا بگشاييم. ما آبستن اميد فراوان بوده ايم. دريغا كه به روزگار ما كودكان مرده به دنيا مي آيند. آمدن از روي حسابي نبود و رفتن از روي اختياري. اي پدر... اينان را بيامرز چرا كه خود نمي دانند با خود چه مي كنند.