می دونم من قدر خیلی هاشون رو نمی دونم, اما از تو به خاطر
بزرگی و بخشندگیت تشکر می کنم.
خدایا ازت خواهش می کنم این نعمت تشکر کردن از مهربونی هات
رو از من نگیر. چون اون وقت دیگه واقعا نمی دونم با چه رویی بیام به بارگاهت.
خدای من! دوست دارم.
وای که چقدر وقتی بهت احساس نزدیکی می کنم, آرامش وجودم رو
فرا می گیره. عاشق این آرامشم.
دوست دارم خدا جون. ببخش اگه گاهی سرکشی می کنم. ببخش اگه
گاهی یادم میره خدای بزرگ و مهربونم با دیدن این کارهای زشت از طرف من دلش می شکنه.
چطور دلم میاد دل خدای مهربونم رو بشکونم؟؟؟
وای که چقدر ما بنده ها قدر نشناسیم.
کاش می تونستم بغلت کنم خدا جون. آخه من عشقم رو با در آغوش
گرفتن و محکم دستامو گره کردن, نشون می دم.
دوست دارم خدا
هرچی دارم از لطف و مهربونی و بخشندگیته.
هر چی ندارم از حکمت و دانش و علاقه ات به منه
و هر چی خواهم داشت از آینده نگری و علم خداییته
پس خدای مهربون و بزرگم. هیچی ازت نمی خوام چون خودت بهترین
ها رو برای بنده هات می خوای.
یه شیطنت بکنم خدا جون؟؟؟
میدونم بهترین ها رو واسم می خوای. اما می خوام دخترم سالم
و تپلی و مو بلند باشه. الهی بابایی قربونش بره.
ببخشید خدا جون. نمیدونم چرا سال هاست این دخترم شده
بزرگترین رویای شیرینم.
راستی خدا جون یه چیزی...
دووووووووووست دارم
دلا تا کـی بدین زاریز درد
عشـق بیـماری؟به
دام زلف او تا کی چنین محزون گرفتـاری؟
شـب یـلـدای حـزن یـار شـد شـام غـریـبـانـم یقین تا صبح محشـر اینــچنین سـر در گریبـانم
به دوش دل پریشان نعش
امواجی است بی سامان به ساحل می برد تابوت آن امواج سرگردان
به دشت سینه ام گنجی است
در مخروبه ی یادتپری وش در قیامت داد می گیرم ز بیدادت
بـــیا با ایـن
دل سرگـشتـه ام لختی مـدارا کن بیـا پیش از وفاتـم مـهـرورزی
را هـویدا کـن
بـــیا با ایـن
دل سرگـشتـه ام لختی مـدارا کن بیـا پیش از وفاتـم مـهـرورزی
را هـویدا کـن
+ نوشته شده توسط Muhama در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت
13:8 |
درباره وبلاگ
و شما كه به سالياني چنين دوردست به دنيا آمده ايد! -خود اگر هنوز دنيايي به جا مانده باشد و كتابي كه شعر مرا در آن بخوانيد- خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامي افزون مكنيد، اگر مبدا خراب آبادي هستيم كه نامش دنياست. ما بسي كوشيده ايم كه از دهليز بي روزن خويش دريچه اي به دنيا بگشاييم. ما آبستن اميد فراوان بوده ايم. دريغا كه به روزگار ما كودكان مرده به دنيا مي آيند. آمدن از روي حسابي نبود و رفتن از روي اختياري. اي پدر... اينان را بيامرز چرا كه خود نمي دانند با خود چه مي كنند.