تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.

خیلی سخته فراموش کردن کسی که سال هاست از دست دادیش اما هنوز خاطراتش واست تازه ی تازه است.

مشامت پر از عطر بودنشه و دستهات از هرم دستهاش عرق داره.

هر راهی رو میری که فاصله ات رو ازش زیاد کنه, به بن بستی می رسی که فقط یه در قدیمی ته اون بن بسته. دری که اگه بازش کنی دفتری از خاطراتت, مثل سینماتوگرافی ملموس توی ذهنت ورق می خوره.

اینم از نتایج انسان بودنه. از عواقب احساس داشتنه. از دردهای عاشق شدنه. و از نشونه های ...

می خوام یه زندگی جدید واسه ی موحاما درست کنم. یه زندگی که عشق و امید ستون های ایوون چشم نوازش باشند که طراوت و تازگی پیچک وار دور ستون های ایوونش بالا رفته باشند. دو تا پنجره چوبی داشته باشه که غبار خاطرات بد روی شیشه هاش ننشسته باشند. وقتی بازشون می کنم نسیم فرداهای زیبا صورت چروکم رو نوازش کنه. صدای ساز و تابلو نقاشی های باغ  و بهار و شعر های موحاما دیوارهای فنا ناپذیرش باشند.

سرشت موحاما عشقه. جز عشق تو سرشتم راه نمیدم.

پس تا همیشه عاشقانه ها با من می مانند و می مانند و می مانند.

 

بی قرارم

      واسه چشمات

            اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه

    میخوام از تو

             بنویسم

                  اما اسمت که میاد دستم می لرزه

            چیکه چیکه

                         آب شدم من

                                وقتی گفنی نمی خوام با تو بمونم

                      حالا تنهام

                                   یه پریشون

                                              خیلی وقته که دیگه بی همزبونم

 

 

بخوام از تو بگذرم,  من با یادت چه کنم؟         تو رو از یاد ببرم,   با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم   تو  و خاطراتتو                   بگو من با این دل   خونه خرابم چه کنم؟

تو همونی که واسم   یه روزی زندگی بودی   توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط     ازعاشقی یه حسرته    بی کسی عالمی  داره واسه ما یه عادته

چطور از یاد ببرم    اون همه خاطراتمو             آخه با چه جرئتی  به دل بگم نمون برو


 

+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 16:0 |

چندین ورقه ی خط خطی دور و برم ریخته شده. نمی دونم چرا خطشون زدم از خاطراتم. شاید همشون قشنگ و پر از احساس بودند, اما خط خوردند. مدتی مات و مبهوت مونده بودم و هیچ حرکتی نداشتم. تنها حرکتی که سکوت سکون من رو شکست, جوشیدن اشک های سوزانم به دور چشمهام بود.

نمی دونم چرا؟ فقط می دونم اشک مثل خونی که توی کالبد خشک جسمم تزریق شده باشه, توی چشمم جوشید.

مدتی می شه که حس می کنم یه غم بزرگ و غریب نشسته توی دلم. حسی که نمی شناسمش. تجربه اش نکردم و دوسش ندارم. تنها چیزی که می فهمم اینه که از جنس غمه.

تاثیرش توی زندگیم کاملا مشخص و ملموسه. کم حرف شدم. کم می خندم و تبسمی که همیشه روی لبهای سرخم بودند؛ دارند می خشکند. اطرافیانم خیلی زود به این تغییرات پی می برند اما من نمی دونم باید چیکار کنم تا برگردم به اون شادابی.

حس می کنم یه زخم کهنه خوردم ولی نمی دونم چه جوری مرهم بگذارم روش. اصلا مرهم داره یا نه. حتی نمی دونم واسه دردم محرمی هست یا نه. تنها چیزی که حس می کنم اینه که روز به روز داره تنگم می شه. داره به درونم فشار میاره مثل پوستی خشک و زمخت.

... (این سه تا نقطه سکوتی بود که باز هم با قطره اشکی در هم شکست)

باید پوست بیاندازم. اما چطور؟ با خودم فکر می کنم حتما باید این پوست اونقدر به تنم تنگ بشه و فشار بیاره تا بتونم از از اسارتش رها بشم. اما آیا طاقتشو دارم؟

چطور می تونم برگردم به زندگی عادی ام؟

اتاقم به هم ریخته است. روی سه تار هام غبار دلتنگی نشسته. انگار چشم همه ی عکس ها و پوستر ها و حتی عروسک های اتاقم به من خیره مونده. اینو میفهمم که با نگاهشون میخوان یه چیزی به من بگن اما نمی دونم چی.

توی قاب پوستر, چشمهای مرحوم قیصر امین پور هم مثل چشمهای من سرخ و بارونی اند:

"این همه گفتند ببین و بیا             عشق چه می گفت؟  بیا و ببین"

و کامپیوتر که ساعت هاست با دلم فریاد می زنه :

 " دلم گرفت ای هم نفس    پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت    چه بی صدا نفس نفس"

خواستم به آسمون نگاه کنم شاید نسیم پاییزی دست نوازشی روی ابرهای خاکستری آسمون دلم بکشه و به سرپنجه ی آفتاب داغش دلم پاک شه از درد. ولی چه دلتنگ شدم وقتی دیدم آسمون بالای سر خیلی از عاشقای شهر همرنگ دل ابری منه.

طاقت این بغض رو ندارم ولی گریه نخواهم کرد. به غرور مردانه ام بر خواهد خورد.

کاش کسی بود که توی این شرایط همراه دلتنگی ام می شد و دست مهربونش من رو به آغوش می کشید.

... (این سه نقطه باز هم همون معنی رو می دن)

 

آشفته تر از آهم در بی سر و سامانی          سرگشته تر از بادم محکوم پریشانی

از دلهره لبریزم انگار که پاییزم                   برگم که چنین عاشق در پای تو می ریزم

در کسوت بی تابی آتش بر سر چوبم                 یعقوب نیم اما هم گریه ی یعقوبم

ای یوسف لیلایی ای عشق زلیخایی               یارا به خدا سوگند تو دلخوشی مایی

از فاصله سرشارم می سوزم و می بارم     هم سینه ی پر درد و هم دیده ی تر دارم

ای پادشه خوبان تو خوب ترین هستی            در دفتر محبوبان محبوب ترین هستی

می دادی و سرمستم دل دادی و دل بستم  هر جمعه نه هر لحظه من منتظرت هستم

تو آینه ی عشقی تو جلوه معبودی                    تو وعده ی قرآنی تو مهدی موعودی


+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 10:43 |

15 مهر

یه دنیا خاطره

تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:37 |


خیلی وقته  که میخوام بنویسم و مرتب اشکالی پیش میاد و نمیشه.

انگار دوباره طلسم شده این وبلاگ.

یادمه قبل ماه رمضان می خواستم بنویسم اما تا به خودم اومدم غرق در رمضان شده بودیم. گفتم واسه شب قدر می نویسم اما انگار اونم نباید انجام می شد. گفتم دیگه هر جور باشه واسه وداع از رمضان می نویسم که...

حالا شما اسم این اتفاقات رو چیزی جز طلسم میگذارید به خودتون مربوطه.

هر چی که بود این ماه رمضان امسال خیلی واسم عبرت آموز بود.

خدا مرتب به من نشون می داد که هیچی نیستم.

شاید حس کرده باشین. بعضی وقتا یه جور حس و احوالاتی به انسان دست می ده که فکر می کنیم خیلی بنده های خوبی هستیم و خدا خیلی ازمون راضیه. نمازامون همه سر وقت, دعا به جا, عبادت به جا, اصلا تو آینه که نگاه میکنیم یه جورایی خودمون رو روشن و دوست داشتنی می بینیم. گناه نمی کنیم و مدام دلمون می خواد به خلق الله کمک کنیم. کلا تریپ ملکوتی بر می داریم و فکر می کنیم خبریه.

مثل من که به خودم غره شده بودم در حد تیم ملی. کم مونده بود ادعای نبوت کنم. البته نه به این شدت اما پیش خودم فکر می کردم دیگه خیلی بنده خوبی واسه خدا شدم و هی خدا من رو به این فرشته هاش نشون میده و میگه ببینین این موحاما عجب بنده ایه.

اما تا یه امتحان درست و حسابی واسه آزمایش واسم ترتیب داد از سر رفتم تو کوزه.

انگار دنیا رو سرم خراب شد. این همه ادعا و ....

هیچی دیگه خدا به همین راحتی گفت پسرک تو هنوز خیلی مونده تا آدم شی. بنده خوب ما بودن به این راحتیا نیست.

ولی خیلی دلم شکست. درست تو شب قدر بفهمی که خاک عالم تو سرته.

عوضش شب بیست و سوم آنچنان انابه و توبه کردم که مثل ابر بهار اشک از چشام میومد. فکر کنم خدا دلش واسم سوخت  کاری کرد که دوباره یه کم اعتماد به نفسم بره بالا.

خداست دیگه. یه کاراش مثل آدمیزاد نیست. همینه که عشقه.

خلاصه اون الله نئون سبز بالای محراب مسجد امسال هم همدم ما بود و نگذاشت همینجور غرق بمونیم تو گناه.

واسه همتون دعا کردم خودتون خوب میدونین کیا رو میگم. ایشالا امسال هم دعاهام برآورده شه.

زود پست رو آپ کنم تا طلسم دامنگیرش نشده.

یا حق

 

 

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 18:14 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]