تمام شهر پر شده از بوی اسفند و لامپ های رنگارنگ, مردمی که با شادی و هیجان ریخته اند بیرون از خونه های ماتم زدشون. همه جا پر شده از جوونای شیرینی به دست, سینی شربت به دست...
زندگی و طراوت از سرو روی مردم می ریزه و من توی ایوون یه دبیرستان, پشت به پشت نرده ها نشستم و تنها صدایی که می شنوم صدای یه جیرجیرکه که اون هم لابلای برگ های کبود درخت شاتوت حیاط مدرسه تنها مونده.
یه نگاه به دور و برم میندازم. گلهای آفتابگردونی که از شرم نگاهشون به زمینه.
یه درخت خشکیده که فقط شاخه های بالاییش از پشت دیوارهای سیمانی پیداست.
آسمونی که نمی دونه چه رنگی باشه و سکوتی که توی این همه شلوغی گم کردمش.
گاه گداری صدای ضربان قلب یه ماشین, همین سکوت قلابی رو درهم می شکنه. قلب ماشین ها 6 و 8 می زنه.
آسمون همه اش یه رنگه. اونقدر که نمی شه تشخیص داد سرخی غروب کجای آسمون به روسیاهی می نشینه.
بیچاره این گل پیچک که ستون ایوون رو دو دستی چسبیده و فکر می کنه رسیدن به آخر ستون نهایت خوشبختیه. نمی دونه که اون بالا یا باید تمام راه رفته رو سقوط کنه یا بدون هدف به دنبال یه جای پا بگرده.
صدای گریه یه هواپیما تمام افکارم رو درو می کنه. تنها هدیه ای که برای من داره یه صدای نخراشیده دور شونده است و یه نور قرمز که مدام به فردا چشمک می زنه.
تنها دلخوشیم از این همه تنهایی دیدن سرخی غروب بود. ولی آسمون هم مردم فریبی می کنه. قرمز و ارغوانی در کار نیست. از خاکستری داره آروم آروم به سیاهی می رسه. مثل قلب من مثل لوح ما...
دستی می زنم به سه تار, چه نابهنجار غمی دارد این دل سوراخ سوراخش.
هر آهنگی می زنم رنگ حالم نیست. رنگ حالم نه ماهور است و نه دشتی. رنگ حالم غروبی بی رنگ است.
صدایی آشنا... الله اکبر الله اکبر
و این مفهومی نداره جز اینکه عمر روز سر رسید و از این به بعد شب است و شب است و شب.
پشه ای آرام خون دستم را می مکد. دستم می سوزد و گله نمی کنم.
و حال کخ قطره ای از خون من رزق موجودی از خلایق خداست, خدارا شکر.
و تنهایی تنها کسی بود که عید نیمه شعبان را به من تبریک گفت.
15/5/1388


