تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.

شاید تا حالا گل های زیادی دیده باشین.

خیلی هاشون خار هم دارند. اما اگه دقت کرده باشین همیشه خارهای گل خیلی از خود گل هاش کوچکتره...

دلیلشو میدونید؟؟؟؟؟؟

نمی دونم شاید چون خدا می خواد بگه که خوبی و بدی همیشه کنار هم اند اما ما باید خوبی ها رو ببینیم و بو بکشیم.

و اون خار های کوچیک رو گذاشته تا بگه حتی اگه یه ذره ی کوچولو هم بد بشیم دردی خیلی بیشتر از اندازه ی ظاهری تیغ بهمون میرسه.

حالا من میخوام یه عکس بهتون نشون بدم که یه تیغ بزرگ و زشت وسط یه باغ گل  عنر عنر واستاده و ژست گرفته. فکر کرده بره وسط گل ها خوشگل جلوه می کنه.

نمیدونه که تیغ روی دیوار هم با اون بالا نشینی هاش منزلتی ندارد....

خلاصه هم اینک این شما و این تیغ بزرگ بنفش



+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 23:42 |

توی این خلوت شب منم و حس غریب

                                دل عاشقم چرا از همه خورده فریب


من توی جاده ی عشق دیگه پا نمیگذارم

                                دلمو پیش کسی دیگه جا نمیگذارم


از کجا باید شروع کرد درد دل که گفتنی نیست

                    قصه من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست


تو خودم دارم میپوسم ولی هیچکس نمیدونه

                           چقدر سخته که آدم با خودش تنها بمونه


یه روزی خیال می کردم عشق علاج همه درداست

                      عشقو فریاد می زدم که آبیه به رنگ دریاست 


من ساده با نگاهی دلمو ارزون فروختم

                  ریشه مو خودم سوزوندم واسه همیشه سوختم


حالا عمریه که دیگه عشق رو من باور ندارم

                         تن من می لرزه وقتی اون روزا رو یاد میارم


آسمون دعا کن امشب واسه ی این مرد تنها

                     خسته ام بس که نشستم به امید صبح فردا



+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:45 |

 

سلام به همه ی شما عزیزان مهربان

به خاطر دیر شدن این پست عذر می خوام

این پست شعر زیبایی است از پسر عموی گلم که در نهایت سخاوت از من خواست تا شعرش رو توی وبلاگ موحاما بگذارم.

سعی کردم زیاد به چارچوب شعرش دست نزنم و تقریبا همون متن اصلیه با یه کم تغیرات جزئی.

امیدوارم لذت ببرین

 

من از اندوه تنهایی پناه بردم به سوی عشق

زدم بر طبل بی عاری شدم مسکین کوی عشق

 

گدایی کردم از عشق و به سر آمد خزان من

بریدم از همه هستی فنا گشتم ز بوی عشق

 

در این دنیا که هوشیاری گرفتند از عنان من

شدم مست تا که نوشیدم شرابی از سبوی عشق

 

پس از سرسبزی و مستی خزان گشت این جهان من

بهار بگذشت و چشمانم هنوز در جستجوی عشق

 

تحمل کردن هجرش نباشد در توان من

بریدم دل از این دنیا شدم نادم ز روی عشق

 

مثال قصه ی لیلی   بشد هر دو جهان من

منم مجنون او گشتم شدم حیران کوی عشق

 

بگو عباس رازی را که بود اندر نهان من

به دام افتادم و گشتم اسیر خلق و خوی عشق



اینم عکس دخمل خوشمل خودمه که هرچی ماچش می کنم سیر نمی شم




+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:6 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]