تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.

بعضی از دوستان خواسته بودند که عکس از تولدم بگذارم

به خاطر احترامی که برای تمامی شما قائلم این کارو می کنم

اینم عکسی از تولدم

فقط 18 سال پیش



+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:43 |

با تو شعرام همگی رنگ بهاره

با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

وقتی نیستی همه چیم تیره و تاره

کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره

 

ای خدای مهربون دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و آسمون دلم گرفته

آخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

تو ببخش فقط همین دلم گرفته

 

توی لحظه های من شیرین ترینی

واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دل تو باشم

تو بزرگی  اولین و آخرینی


 

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:19 |

سلام

چه زود گذشت...

درست یک سال پیش توی همین لحظه بود که یه تصادف وحشتناک من رو تا پای مردن کشوند.

مرز بین شادی و غم واقعا  یه مو هم نیست.

یک ساله که از یه مرگ حتمی جان سالم به در بردم. نمی دونم حتما حکمتی در کاره که دفترم در 23 سالگی بسته نشد.

وای حتی دلم نمی خواد اون لحظات رو تصور کنم.

درد...

خون...

صدای ناله های ضعیف...

خون...

درد...

صدای فریاد و جیغ مردم...

خاک...

ترس...

صدای آژیر آمبولانس...

درد و خون و خاک و ترس  کجا ؟...

و صدای شیون مادر در بیمارستان که تار و پودم رو می لرزوند

خدایا هزاران هزار بار شکر تو را




+ نوشته شده توسط Muhama در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 12:23 |

سلام دوستان بهتر از جان

آمدن عید مبارک بادتان

حتما خوب می دونید که Muhama عید ها کجا میره. جاتون خالی روزهای بسیار شیرینی داشتم.

برای همه ی شما عزیزان هم بهترین آرزوها رو دارم.

 

عجب روزی بود...

دل تو دل خیلی ها نبود مخصوصا یه مرد که داشت یکی از بزرگترین تجربه های زندگی اش رو می گذروند.

برو بیایی به پا بود. سرو صدایی و هیاهویی.

تازه بلوای عید و سال جدید داشت فراموش می شد که دوباره خبر ها حرارت رو به خانواده بگردوند. اون مرد می رفت و میومد. سعی بر آماده سازی تدارکات داشت. دلش نمی خواست کاری رو از قلم انداخته باشه.

هر چند تجربه اول سخت تره اما خیلی دلنشینه.

مثل پروانه دور شمعی می چرخید . شمعی که برای نور دادن به زندگی, عاشقانه می سوخت و می سوخت.

هیچ کس نمی تونست حال این دو عاشق رو درک کنه جز خودشون و خدایی که حافظشون بود.

بیست و چهار سال از اون روز پر هیاهو , گرم  و زیبا میگذره...

روزی که یه اتفاق,  اون رو به دو قسمت مساوی تقسیم کرد.

دقیقا ساعت 12 ظهر بود. نیمی از روز به اضطراب  تشویش و درد گذشته بود. تا اینکه.....

تمام سیاهی های دنیای با یک هدیه ی آسمونی روشن شد. و نور میان روز  به او تابید و نیمه ی دیگر روز را پر از لبخند و لبخند و شکر کرد.

بیست و چهار سال پیش درست وسط یه روز آفتابی که معطر بود به شمیم غنچه های تازه شکفته. توی یه روز قشنگ. روز جمعه ای که گاه گداری بوی عطر یه یاس آسمونی هم شامه ها رو نوازش میداد. صدای گریه ی طفلی کوچک و معصوم تنهای صدایی بود که این دو عاشق می شنیدند.

و این بار خدا محمد رو به علی داد.

شانزدهم فروردین روز تولد عشق این دو عاشق بود که از همون ثانیه ی اول شراب عشق در ساغرم ریخت.

Muhama تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت 16:43 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]