حتما خوب می دونید که Muhama عید ها کجا میره. جاتون خالی روزهای
بسیار شیرینی داشتم.
برای همه ی شما عزیزان هم بهترین آرزوها رو
دارم.
عجب روزی بود...
دل تو دل خیلی ها نبود مخصوصا یه مرد که داشت
یکی از بزرگترین تجربه های زندگی اش رو می گذروند.
برو بیایی به پا بود. سرو صدایی و هیاهویی.
تازه بلوای عید و سال جدید داشت فراموش می شد که
دوباره خبر ها حرارت رو به خانواده بگردوند. اون مرد می رفت و میومد. سعی بر آماده
سازی تدارکات داشت. دلش نمی خواست کاری رو از قلم انداخته باشه.
هر چند تجربه اول سخت تره اما خیلی دلنشینه.
مثل پروانه دور شمعی می چرخید . شمعی که برای
نور دادن به زندگی, عاشقانه می سوخت و می سوخت.
هیچ کس نمی تونست حال این دو عاشق رو درک کنه جز
خودشون و خدایی که حافظشون بود.
بیست و چهار سال از اون روز پر هیاهو , گرمو زیبا میگذره...
روزی که یه اتفاق, اون رو به دو قسمت مساوی تقسیم کرد.
دقیقا ساعت 12 ظهر بود. نیمی از روز به اضطرابتشویش و درد گذشته بود. تا اینکه.....
تمام سیاهی های دنیای با یک هدیه ی آسمونی روشن شد.
و نور میان روز به او تابید و نیمه ی دیگر
روز را پر از لبخند و لبخند و شکر کرد.
بیست و چهار سال پیش درست وسط یه روز آفتابی که
معطر بود به شمیم غنچه های تازه شکفته. توی یه روز قشنگ. روز جمعه ای که گاه گداری
بوی عطر یه یاس آسمونی هم شامه ها رو نوازش میداد. صدای گریه ی طفلی کوچک و معصوم
تنهای صدایی بود که این دو عاشق می شنیدند.
و این بار خدا محمد رو به علی داد.
شانزدهم فروردین روز تولد عشق این دو عاشق بود
که از همون ثانیه ی اول شراب عشق در ساغرم ریخت.
Muhama تولدت مبارک
+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت
16:43 |
درباره وبلاگ
و شما كه به سالياني چنين دوردست به دنيا آمده ايد! -خود اگر هنوز دنيايي به جا مانده باشد و كتابي كه شعر مرا در آن بخوانيد- خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامي افزون مكنيد، اگر مبدا خراب آبادي هستيم كه نامش دنياست. ما بسي كوشيده ايم كه از دهليز بي روزن خويش دريچه اي به دنيا بگشاييم. ما آبستن اميد فراوان بوده ايم. دريغا كه به روزگار ما كودكان مرده به دنيا مي آيند. آمدن از روي حسابي نبود و رفتن از روي اختياري. اي پدر... اينان را بيامرز چرا كه خود نمي دانند با خود چه مي كنند.