مهر تو هم در دل و هم بر زبان است نازنین سوی قلب مهربانت , دست تنهایم ببین
گر شکسته قلب ما از آنچه پندارش نبود بــِه, که با بشکسته دل احساس باشد همنشین
کین دو دل هر دو پُراند و زخمی اند و غم گسار در پس این همرهی رفتن نباشد در کمین
گرچه قفل است این دلت بر روی احساسات پاک میگشایم مُهر را تا دل شود خلد برین
سردی این شب کجا و این کلام سرد دوست سینه ام را جای سر کن چون تنوری آتشین
سنگ های سخت را در راه میباید شکست عشق الماسین ما بُرنده تر از آذرین
رو به سوی عشق کن از غم تهی کن سینه را بوسه بر دستت زند افلاک, گوید آفرین
عشق من بین و دگر آن اختیارش با شماست یک دل مینا سرشت, یا آن صنوبر آهنین
گر که "موحاما" ندارد جامه ای در ماه دی عشق خود را بر تنش چون جامه ای کن نازنین
سپیده دم دی ماه 1387
+ نوشته شده توسط Muhama در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت
11:5 |
+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت
7:48 |
+ نوشته شده توسط Muhama در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت
17:46 |
+ نوشته شده توسط Muhama در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت
16:15 |
ناخنی می زنم بر ساز دستگاه غم , گوشه ی نیاز خالی نمی شوم و گریه می کنم قلم مو ای روی بوم می خراشم سفیدی را رنگ های رنگ باخته طرح های نیمه ساخته مردی با رویای دیروز حال و فرداهای باخته خالی نمی شوم و گریه می کنم تکه چوبی ست در دستم سرش از نامردمی ها کج غسل دردش می دهم با دوات با تمام بغض تن سردم از سر اندوه دل , دردم می فشارم بر صفحه ی سپید که روحش را فروخت او با قیمتی ارزان تا شود جولانگه رنگ سیاه و دست نامردان می فشارم بر صفحه ی سپید تا شاید بنویسم از عشق تا بنویسم غمی از یک دل شکسته ولی نستعلیق خط هایم شکسته نیست آن مرهم نیست این مرهم خالی نمی شوم و گریه می کنم همه را کنار می زنم به گوشه های اتاقم می نگرم یادوارانی از غم امروز یادگارانی از دل دیروز طاقت روشناییم نیست خاموش بایدم این لحظه و ساعت بوی کبریت زمان شامه ی امروز من را سوخت دستی از روی عداوت شمع فرداها بر افروخت و حال... توی این تاریکی خاطرات به زبانه های شمع می نگرم چه غمناک در برابر اشک های یک مرد می رقصند و چه زیباست اتاق وقتی که هیچ نمی بینم نه ساز نه بوم و نه جوهر ... و من به این حالت می گریم و خالی می شوم.
+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت
17:45 |
به زمزمه ها گوش می دهم نجواهایی که آرام در گوشم پرواز می کنند بوی دلداری می آید نوعی آرامش کاذب اما افسوس که هیچکس نمی فهمد درد این غم سنگین را و تنها کمر من خمیده چون برگی که شبنمی سنگین را در سرش دارد هرچه شبنمش شبنم تر کمر آرزوهایش خموده تر می ماند و نمی شکند به یک امید آن لحظه که شبنمش به پایین افتد و خود به بالا رود چه کنم که در این جاده زمستانی شبنم وجودم هوس رها کردنم ندارد؟
روزی که می گفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو میمیرم روزی که با عشقت, بستی به زنجیرم بازنده من بودم, این بوده تقدیرم خوش باوری بودم, پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت, خواندم کلامی نو عشق تو چون برگی, در دست طوفان بود دل کندن و رفتن, پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که میمیرم, گفتی که می دانم باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق, این بی وفایی را عاشق نبودی تو, من عاشقت بودم در قبله گاه عشق, بودی تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو, هرگز نیاسودم من با نفس هایم نام تو را خواندم کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
+ نوشته شده توسط Muhama در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت
13:20 |
|
|
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]
