سردم. سرد تر از سرد.
پرم. پر از حرف های نا گفته.
حرف هایی که سراسر وجودم لبریز از نگفتنشونه.
دوست دارم توی یه غروب ارغوانی
توی یه زمان سرد و خاکستری
روی یه بلندی سرد و خشن
داد بزنم
گریه کنم
خالی بشم
شاید...
توی آسمون به این بزرگی
پیدا شه یه ابر عاشق
که بفهمه درد عشقم
که ببینه اشک چشمم
که بشه محرم دردم
تا ببینه من چی میگم تو این همه داد
چی میخوام از روزگار؟
چرا من این همه تنهام؟
چرا من زار میزنم؟
میگم و زار میزنم
میگذره وقت دل من
سرم رو بالا میگیرم
آسمونمو میبینم
رنگشو باخته
شده همرنگ دل من
سیاه.
حالا حتی توی آسمون به این بزرگی
توی این همه سیاهی
دیگه پیدا نمیشه یه ابر عاشق
همه ابرا فارغ اند.
میبینیم؟؟؟
بازم یه تنهام .
ای به دام هوس افکنده سر من
ای آنکه ربوده خرد و عقل و دل من
بردی و ربودی دل من, جان و دل من
رفتی و نکردی نگهم, چشم و تن من
رفتی و تو آتش زدی جان و نفس من
افسانه ی من هستی من هم نفس من






