همه جا تاریک بود . . . تاریکه تاریک! اما تو
اومدی!!! و خیلی عجیب و ناگهانی « ما » شدیم !
یادت می آد ؟! کاش از این شهر نمیرفتی . . . تلخه
هوای دوری ... خیلی تلخ و سخت ! اما توی عشق شیرین تو خیلی راحت گم میشه !
هوس یه لیوان چایی داغ کردم و جنگل و یه جایی که هیچ
دیواری توش نباشه ... یه جای که فقط « ما » باشیم... توی اقتصاد سرنوشت خیلی ضرر
کردم البته وقتی که همه جا تاریک بود ولی از وقتی تو اومدی همش دارم سود
میکنم ! ببین یه چیزی... من تو رو دوست دارم
!
دلتنگم! دیگه از نوشتن دلتنگی ها و دوست داشتنم اصلا
نمیترسم ! به تو فکر میکنم ... به من فکر میکنی و حاصل فکرامون ما رو گرم میکنه !!!
به خودم میگم این چه رسم روزگاره که باید این همه دور
باشیم...پس کی باید تموم بشه این جدایی ؟!!
کجایی؟!!! صدامو میشنوی که داره عشقتو فریاد میزنه !؟!
دو سال پیش بود همین موقع ها همه چی یهویی شد ! منو
تو رو میگم... خیلی عجیب ما شدیم ...
عجیب و عاشقونه !!! الان خدا رو شکر میکنم واسه
ی اون حس عجیب و غریبه اون ۲ سال
پیش کهدیگه الان همه ی وجودمو پر کرده ... پر
از تو !
ما همیشه ما میمونیم...! زندگیم شدی داد میزنم همه
بفهمن....
*
تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را
میان ربنای سبز دستانت « ما » را دعا کن!
+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت
2:7 |
درباره وبلاگ
و شما كه به سالياني چنين دوردست به دنيا آمده ايد! -خود اگر هنوز دنيايي به جا مانده باشد و كتابي كه شعر مرا در آن بخوانيد- خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامي افزون مكنيد، اگر مبدا خراب آبادي هستيم كه نامش دنياست. ما بسي كوشيده ايم كه از دهليز بي روزن خويش دريچه اي به دنيا بگشاييم. ما آبستن اميد فراوان بوده ايم. دريغا كه به روزگار ما كودكان مرده به دنيا مي آيند. آمدن از روي حسابي نبود و رفتن از روي اختياري. اي پدر... اينان را بيامرز چرا كه خود نمي دانند با خود چه مي كنند.