از فراسوی نگاهی که تو را می پایید
در پریشانی و درد و الم و آه و برید
در فضایی که کسی نامش را
سرد و گمراه و فلک پوش و تمنایی دید
آسمان دل من رنگین بود
ولی افسوس که تا مرز جنون غمگین بود
شاهدانش همه گرد
عاشقانش همه سرد
کاش ای کاش تو هم می دیدی
این دل نرم و غم افروزم را
کاش ای کاش تو می فهمیدی
چشم گریان و دل سوزم را
آخر ای آنکه ز تو مستی من
آخر از گرمی تو هستی من
یادم آن شب که ز تو بیرون شد
غم عشق و غم بیداری من
آسمان دل من رنگین بود
ولی افسوس که تا مرز جنون غمگین بود
آسمان دل من آبی بود
آب دیده همه سرخابی بود
کاش ای کاش تو هم میدیدی
شب بیداری و مهتابی را
کاش ای کاش تو می فهمیدی
آن شب ظلمت و تاریکی را
شب رفتن شب مردن شب زار
شب هجران و شب رفتن یار
یار در آن شب تاریک و مهیب
رفت تا دل ببرد سوی رقیب
آسمان دل من رنگین بود
ولی افسوس که تا مرز جنون غمگین بود
من نگویم که رقیب دل من کور شود
من بخواهم که دل از سینه ی او دور شود
کاش ای کاش تو هم می دیدی
آن شب نفرت و تنهایی را
کاش ای کاش تو می فهمیدی
طعم تلخ شب جدایی را


