تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.

 

 

نقش پايي مانده بود از من به ساحل، چند جا             ناگهـان شد محو،  با فرياد موجـي سينه سا!

 

آن كه يك دم، بر وجود ِ من گواهي داده بود             از سر انكار، مي پرسيد: كو؟ كي؟ كِي؟ كجا؟

 

ساعتي بر موج و بر آن جـاي پا  حيران شدم             از  زبـان ِ بي زبانـان مي شنيـدم  نكتـه ها:

 

اين جهان: دريا، زمان: چون موج، ما: مانند نقش،        لحظـه اي مهمان اين هستي دهِ هستي ربا!

 

يا  سبـك  پـرواز تر از  نقـش،  ماننـد  حبـاب،         بر تلاطـم هاي اين درياي  بي پـايـان  رها

 

لحظـه اي  هستيـم  سرگـرم ِ تماشـا،  ناگهـان،        يك قدم آن سوي تر،  پيـوستـه با بـاد هوا!

 

باز ميگفتم: نه! اينسان داوري بي شك خطاست.        فرق ِ بسيار است  بين نقش مـا،  با نقش  پا.

 

فـرق ِ بسيـارست  بين ِ جان انسـان  و حبـاب          هر دو بـر بادنـد، اما كارشـان از هـم جــدا:

 

مردمانـي جان ِ خود را بر جهـان  افـزوده اند            آفـتـاب  جـانشـان،  در تـار و پـود جـان ما!

 

مردمانـي رنـگ عالـم را  دگرگـون كـرده اند          هر يكي در كار خود نقش آفرين همچون خدا!

 

هر كه بر لوح ِ جهان نقشي نيافزايد ز خويش،           بي گمان چون نقشِ پا محو است در موج فنا

 

نقش ِ هستي ساز   بايد نقش ِ  بر جا مانـدني            تا چو جان ِ خود جهان هم جاودان دارد تورا!

 

+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 14:39 |

        

  

         حس عجيبي دارم !

يه جور احساس ناهمگوني. تناقض داشتن. به هم نيومدن.!

سعي مي كنم كه بهش فكر نكنم. خودم رو درگير چنين حالاتي نكنم. ازش فاصله بگيرم و به مسايل مهمتر اهميت بدم.

اما انگار نه !  نمي تونم. نمي شه بهش فكر نكنم .

حس مي كنم شرايط اطرافم اصلا به روحيات الانم نمي خوره...

محيطم با درونم ناهنگوني داره...

فقط كافيه زير اين برف مهربون و پاك چند قدمي راه بري. سكوتي رو به نظاره بنشيني كه به خاطر سردي اين آسمون سفيده.

تمام دنياي ما سفيد ميشه و از اينكه رنگي نيست دلمون ميگيره.

 عادت كرديم به دنياي رنگ...

عادت كرديم به شلوغي...

به تنها نبودن خو كرديم.

غافل از اينكه اين دنياي به ظاهر بي رنگ ما درسته كه خالي از ديگر رنگ هاي زيباي موجوده اما... يكرنگه.صاف و بي آلايشه.

به دور از هر فريب و دورنگي   چند رنگي  سفيد و پاك. خلوت و آروم. فقط كافيه كه چشم و دل را بهش بسپاري تا لبريز بشي از هرچي آرامشه .

با همون حس و هوا وارد خونه ميشم. خونه گرم و روشنه. پر از هياهو و نوا.

اما من از دنياي ديگه اي دارم ميام. دنيايي كه يادگار حسي كه به من داده آرامشه. حسي كه دوسش دارم.ازش لذت مي برم.

نميخوام از دستش بدم.

ميام توي اتاقم. كف اتاق پر از جزوه هاي سياه و سفيد كه خط خطي دله همكلاسيه، دست نوشته هاي خودمه.در و ديوار شلوغه و رنگارنگ.

نور اتاق چشمم رو اذيت مي كنه.

سعي مي كنم كه بهش فكر نكنم. خودم رو درگير چنين حالاتي نكنم. ازش فاصله بگيرم و به مسايل مهمتر اهميت بدم.

اما انگار نه !  نمي تونم. نمي شه بهش فكر نكنم .

حس مي كنم شرايط اطرافم اصلا به روحيات الانم نمي خوره...

محيطم با درونم ناهنگوني داره...

اي ول . همينه...

اتاق رو تاريك ميكنم. تاريك تاريك. كبريت و ميزنم و شمع هاي اتاقمو روشن مي كنم. واي كه شعله شون آدم رو مسخ ميكنه.

آلبوم ياد ايام استاد چه جلوه اي ميده به فضا!

حس مي كنم دارم به حسي كه دنبالش بودم نزديك ميشم . اما يه چي كمه.! آره. قلم و جوهر و كاغذ.

لبخند رضايتم به دلم مي نشينه.

مي نويسم . مي نويسم و مي نويسم...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Muhama در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 12:15 |

گرد و غبار ي كه دلم گرفته حوصله زير و زبر نداره

 

ساقه ي خشكيده بيد صبرم خم شده و ناي تبر نداره

 

مياد با اينكه آخراي قصه است از رو دوشت اين بار رو بر ميداره

 

قافيه هام يكي يكي تموم شد اما ترانه هام ادامه داره

 

يعني يكي پيدا نميشه از اون براي اين خسته خبر بياره

 

اگه بياد بهش بگين به جمله غصه داره دخل منو مياره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 20:37 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]