باز هم سلام
ازتون به خاطر دير به دير آپ شدن عذر ميخوام چون به شدت مشغول ترم جديد شدم . اينقدر سنگين هست كه نگذاره به كارهاي ديگه ام برسم هرچند كه اين موضوع براي هيچكس مهم نيست و وبلاگ من هم توي سال تحصيلي جديد كمتر از هميشه نظاره گر عبور دوست هاش بوده .
اتفاقا همين چند روز پيش بود كه وبلاگ كلي برام درد دل ميكرد . سعي كردم براش گوش خوبي باشم تا حداقل يه مقداري از دلتنگي هاش رو كم كنم .از خيلي چيز ها و خيلي كس ها گفت و از خيلي مسائل گله كرد .
از اينكه چقدر فراموش شدن براش سخته . چقدر تنها موندن اذيتش ميكنه . يادمه ناگهان بغض كرد و با همون لحن پر از غمي كه داشت گفت: توي اين كهكشان سايت هاي مختلف ، صفحه ها و وبلاگ هاي ميليون ميليوني ، روزگار به من واقعا سخت ميگذره.
بعد رو به من كرد و گفت : موحاما از تو هم ناراحتم . تركيب صورت من به ناگاه تغيير كرد . من كه قبلش تريپي كاملا دلسوزانه به خودم گرفته بودم خودمو كمي كشيدم عقب و مردمك چشمام بزرگتر شد و پرسيدم... نگذاشت چيزي بگم .و شروع به حرف زدن كرد . من كه براي دفاع كردن از خودم نفسم رو توي سينه حبس كرده بودم با رد اجازه براي حرف زدنم نفسم رو دادم بيرون و يه مقدار كوچكتر شدم .!
ميناليد از من اولا به خاطر اينكه من خالقش بودم و هرچي باشه من باعث و باني اين شده بودم كه الان تنها بمونه . ياد وقتهايي افتادم كه ميرفتم پيش خدا باهاش حرف بزنم و از اينكه توي اين دنياي كثيف زندگي ميكنم ميناليدم و ميگفتم اي كاش ...
ولي حالا از اينكه اون كار رو كرده ام از خودم دلگيرم . يعني گذشت زمان و بزرگتر شدن ميدان ديدم باعث اين تغيير در افكارم شد . اما وبلاگم چي؟؟؟
حالا من براي اون خداش بودم و اومده بود پيشم و ميناليد . اين بار مسئوليتم خيلي سنگين تر بود . اما اين پيش خودم فكر كردن ها باعث نشده بود كه وبلاگ به حرفهاش ادامه نده . دومين گلايه اي كه از من داشت ميرسيد به اينكه چرا از بين اين همه موضوع خوب و بد توي دنيا من عشق رو انتخاب كرده بودم موضوعي كه از همون اولش هم ميشد حدس زد كه تنهايي رو يدك ميكشه .
و...
وبلاگ ادامه ميداد اما گوش هاي من ديگه نميشنيد . سر دومين گلايه اش عجيب رفته بودم توي فكر . دلم گرفته بود . ميخواستم بپرم توي حرفهاش و بگم نه!!! بس كن ديگه ادامه نده . اينقدر تند نرو . و اين دفعه من ازش گلايه كنم ...
اما يه چيزي جلوي اين كارم رو گرفت كه خودم مطمئن نيستم چه چيزي بود. احترام به وبلاگم ، فكر كردنم و شايد... اما شك ندارم كه هر حسي داشتم الا اينكه حق با وبلاگمه . چون تنها دليل اينكه من خلقش كرده بودم اين بود كه موضوعش عشق باشه . پس نميتونست به دليل وجودش گله كنه. نه! اين حق رو نداشت .
نميدونم چه مدت با خودم كلنجار ميرفتم و حرف ميزدم اما وقتي به خودم اومدم تقريبا نصف بيشتر حرفهاي وبلاگ تموم شده بود و حالا با لحني خيلي سريعتر و صريحتر از دوستهاش ميناليد. از اونايي كه همشون فقط طي دوره اي كوچك دوستش دارن و بعد ميرن بدون اينكه حتي پشتشون رو نگاه كنند . ميگفت آخه اينه رسمش؟؟؟ تمام عشق و علاقه ي من فقط ديدن دوستهامه كه بيان و نگام كنن . بيان پيشم و ديگه تنها نباشم . اما ميبيني چطور غريب موندم؟ ديگه براشون شدم يه تكرار نه يه همدم ...
يه دفعه لبخند مختصري زد و گفت : يادش بخير روزايي كه تا شب يكي كنارم بود و شاديم تموم نشدني . چشماش رو ملتمسانه به چشمام دوخت و گفت ميشه دوباره يه شعر بگي؟ تورو خدايه شعر ديگه بگو آخه هروقت من شعرهات رو براي دوستهام ميخونن خيلي خوششون مياد. توروخدا...
...
عجب دل پري داشت اين وبلاگ سياه و قرمز من . گفت و شنيدم سبك شد و دلم گرفت راحت شد و رفتم توي فكر .
الان ميخوام تمام سعيمو بكنم كه براش آفريدگار خوبي باشم . يه خالقي كه توي اين شرايط براي پسرش پدري بكنه . بقيه ي قضايا هم به دست شماست.
دو بيت از شعر جديدم رو هم ميزارم تا زماني كه كاملش رو از زبون وبلاگم بشنويد .
گاه ميپرسم زخود داني كه چيست اين عاشقي؟ اين هياهوي عظيم و گرمي اش را لايقي؟
يا ز خود پرسيده اي اين بحر مواج و صبور مرتورا بن بست غرق است يا كه ميدان عبور؟




