باز هم سلام به شما عزيزاني كه نوشتن به اميد خوندن شما برام لذتي خاص داره.
اين دفعه موضوعي كه انتخاب كردم يه كم نا متعارفه . اما فقط كافيه چشمامون رو بشوييم و جور ديگر ببينيم .
طبق هدفي كه من از اول راه اندازي وبلاگم برگزيدم ، عشق سرلوحه ي كار منه .سرلوحه نوشتنم ،حرف زدنم و جاده ي بي انتهايي كه چون ميدونم هيچ پاياني نداره مشتاقانه به سمت جلو قدم بر ميدارم. اين بار هم سخن از عشقه . اما اين عشق خيلي بالاتر از اون واژه هاييه كه توي ذهن ما عشاق خاكي ،جاريه. اين عشق منتهي اليه تمام دوست داشتن هاي دنياست . غايت فدا شدن . نابود شدن ،ذوب شدن و در يك كلام عاشق شدن .
ما انسان هاي فاني تمام كارهامون هم فانيه . نابود ميشه . اما خب به لطف انسان بودنمون و ميل براي ماندگاري براي اين مشكل هم دنبال راه گشتيم و گشتيم تا اينكه يه سري انسان هاي برگزيده از جنس و نوع خودمون ولي از تبار روشني راه حل اين مشكل اساسي رو گذاشتن جلوي پامون.
اون برگزيده هاي بشري يه راز رو از عالم الوهيت به سوي ما آوردن و كاري كردند كه ديگه نگران فنا شدن نباشيم . اونا اكسير موندگاري رو به ما هديه دادند و به ما نشون دادند كه چه راه حل راحتي داره كه ماندگار بشيم . فقط و تنها فقط بهمون گفتند كه با زدن رنگ خدايي به اعمالمون رنگ فنا رو بزداييم. اگه به سمت پروردگارمون بريم ديگه فاني نيستيم.
اين تنها يه طرف كوچولو از قضيه است كه الان ديگه خيلي از ما ميدونيمش . اما راهي اين سفر شدن كاريه كه جرأتش رو كمتر كسي پيدا ميكنه و اگر كسي به اين جسارت برسه توي پيدا كردن راه به مشكل برميخوره . اما من ميخوام از كسايي بگم كه خوب فهميدند چيكار كنن.
توي دريايي به شنا پرداختند كه نه غرق شدن داشت نه گم شدن نه ... فقط و فقط به سمت يه خشكي در حركت بودند كه ما توي رويا هم نميتونيم تصورش كنيم . يه بهشت مصور ، يه لقاي ابدي ، لذت ديدن معشوقشون ، وصال .
حتما حدس زدين كه ميخوام از چه انسان هايي سخن به ميان بيارم .
آره ! يادم نميره كه هر وقت حرف از اين موضوعات ميزدم يه سري مخالفت ميكردند و ميگفتند كه اولا به تو چه ! مثلا تو با زدن اين حرفا ميخواي چيكار كني؟؟ آيا خودت راه اينا رو ميري؟؟؟
هزار تا دليل و مدرك از زمين و هوا مياوردند كه حق نوشتن درباره اين موضوعات رو از من بگيرند ولي با ديدن دوباره ي اين مطلب جواب همه ي حرفاشون رو گرفتند . مگه نه؟
ميخوام از كساني بگم كه اسم كارشون رو به غير از عشقبازي هيچ چيز ديگه اي نميشه گذاشت .عشقبازي با بهترين . آره اصلا من كي ام كه بخوام از كار بزرگ اونا بنويسم؟؟ اصلا مگه من اون نوع عشق رو ميفهمم؟؟؟ و...
نه! شايد روي وجود من و توي هوايي كه ازش تنفس ميكنم اينقدر غبار باشه كه هيچوقت زلال وجود اون پرنده هاي عاشق رو نفهمم ولي هيچكي نميتونه خيال من رو ازم بگيره . مرغ خيالم رو پرواز ميدم به بام همسايه هايي از جنس نور .ميخوام حتي اگه توي خيال هم شده ببينم عشق واقعي چه جوريه . ميخوام از تعاريفي كه فقط به گوشم ميخوره اون اصالت بقا رو متصور بشم .ميخوام ببينم چه جوري ميشه موندگار شد.
يادمه از بچگيم –- ايني كه ميگم واقعا آرزوي كودكيم بوده—ميخواستم با دشمنامون بجنگم و آخر سر شهيد بشم . از حسادت ميمردم و شهادت ميخواستم . ولي الان ... چه كوچك بودم كه چنين آرزوي بزرگي توي سرم بود . كو لياقت؟؟؟ مگه اين شهيدا چي داشتن كه شهادت رو به آرزويي براي خيل عظيمي از انسان هاي تشنه تبديل كرده اند؟ هان؟ اين سواليه كه با اينكه جوابش رو ميدونيم اما باز هم از شما ميپرسم .
اين ديگه چه نوع عاشق بودنه؟ كي اين عشق رو تعريف كرده؟ ليلي و مجنون كي اند؟ فرهاد و بيژن يعني چه؟ من نوعي كه اين همه دم از عشق ميزنم ، از عشق ميگم و همه رو به عشق نويد ميدم ،توي درك عاشقاي واقعي موندم .
اين دفعه حرف براي گفتن زياد دارم . چون خيلي دوست دارم وقتي عاشق شدم عشقم واقعي باشه فنا ناشدني باشه . عشق باشه .عشق.
شما چي؟ عزيزاني كه گاهي همراهم بودين و گاهي ناظر . شما نميخواين راز به اين بزرگي رو درك كنين؟ شما نميخواين يه عاشق واقعي باشين؟ نظر من اينه كه حتي يه عشق زميني از همون عشقايي كه توي ذهن ما هست ، ميتونه بوي بقا بگيره و حقيقت رو آينه باشه . من نميگم كه براي كمال حتما بايد شهيد بشيم . اگه شهادت اينقدر سرنوشت ساز ميبود خيلي از بزرگاي ما هم بايد شهيد ميشدن . اما اين تنوع رو به فال نيك ميگيريم . به ما نشون ميده كه هرجا هستيم ميتونيم عاشق بشيم .اونم از عشقاي واقعي.
اميدواركننده نيست؟
واي چرا ما بيكار نشستيم ؟ هم آوا بشيم. عاشق بشيم و به هدفمون نگاه كنيم . به ابدي شدن . خدايي شدن .
ما معلم هايي به اين خوبي داريم . معلم هايي واقعا عاشق .حقا كه بهشون مديونيم اونم ديني واقعا سنگين. با اينكه بين ما نيستند ولي بهتر از هر معلم ديگه اي ميتونن به ما درس بدن. پس چرا ما شاگردهاي خوبي براشون نباشيم؟؟؟؟
حرف آخر..
ما راز موندگاري رو ميدونيم . اين يه موهبته. راحت از كنارش نگذريم.عاشق بشيم عاشق بمونيم و عشق بورزيم. از همتون هم ممنونم كه تحملم ميكنيد.
تقديم به تمامي عاشقاي حقيقت
يكي رفت يكي موند يكي پنهون شد آسون
يكي بست كوله بارش يكي فنا شد آسون
يكي موند و يكي مرد يكي بست كوله بارش
يكي رفت و رها كرد همه دار و ندارش
شب تا دندون مسلح ، دنيا بود پشت و پناهش
ايروني بود دست خالي غيرتش تنها سلاحش
صف كشيدن روبروي تير و تركش هاي دشمن
نگذاشتن كه بميره يك وجب از خاك ميهن
توي خـــط مـقدم ، جـوون و پـيـر فـرتـوت
نگذاشتن كه علم شه دوباره اسم طاغوت
تو رگبار گلوله ، سـپر شـد سـيـنه هاشون
چه مادرها نشـستن به داغ بچه هاشون
جا نماز هاي پر از خون ، پيرهناي پاره پاره
يكي غلتيده تو خون و دست نداره پا نداره
يه جلد قرآن جيبي ، يه انگشتر بي انگشت
الهي كه بمـــيره اونيكه برادرم كشت
الهي كه بميره اونيكه برادرم كشت



