از تو و فاصله با تو از تو و حضوري دلتنگ تنها مونده بغضي سنگي كه تو سينه ميزنه چنگ
اين غم پنهوني من تو ندونستي چه تلخه اين تو خود شكستن من تو ندونستي چه سخته
كاشكي بودي و ميديدي لحظه هام بي تو ميميرن واسه ي با تو نبودن انتقام از من ميگيرن
حالا همصدا با يادت شعر موندن رو ميخونم ميدونم كه ناگزيري اما منتظر ميمونم
موندن من يه گريزه تو هجوم نا اميدي تو در اين هجوم ساكت يه حضور نا پديدي
ميدونم كه براي هر كدوم از ما مواقعي پيش مياد كه از نهايت وجودمون ، حسرت حضور كسي رو داريم . مواقعي رو به ياد داريم كه از شدت نياز و وابستگي ، مثل انسان هاي فلج از كار افتاديم و تنها كارمون شده گوشه اي تنها نشستن و به اون كسي فكر كردن كه نبودش پايه هاي زندگيمون رو به لرزه در آورده . حسرت خوردن و حسرت خوردن...
بعد از مدتي كه به خاطر از دست دادن مفهوم زمان معلوم نيست چقدر بوده ، يه كم به خودمون ميايم .
تا كي بايد گوشه اي نشستن ؟؟؟ تا كي زانوي حسرت و غم بغل كردن؟؟؟
به اين فكر ميافتيم كه بايد فكري كرد . بايد براي گريز از اين فقدان چاره اي انديشيد . همين جرقه خوردن ها باعث ميشه تكوني به خودمون بديم . همون كورسوهاي اميد به اندازه اي باور نكردني آسمون آرزوهامون رو نوراني ميكنند.
پا ميشيم ... يا علي ميگيم ... بايد كاري كرد...
تمركز ميگيريم تا راهي براي رسيدن به اون حضور ناپديد ، پيدا كنيم...
اما... هيچ چيز جور در نمياد . تمام درها رو بسته ميبينيم و خودمون رو پشت اين همه در اسير .
از طرفي نياز شديدمون به بودنش ، به حضورش و به همراهيش حس ميكنيم . ميدونيم جاي خالي اش داره دلمون رو زير و رو ميكنه . تنها با گذري كوتاه به ساعاتي پيش به اين موضوع پي ميبريم كه چگونه نبودش ما را فلج كرده ، تمركزمون رو ازمون گرفته و تمام ظرفيت تفكراتمون رو به تنهايي پر كرده...
***
تن رود همهمه ي آب من پر از وسوسه خواب واسه روياي رسيدن من بي حوصله بي تاب
ميون باور و ترديد ميون عشق و معما با تو هرنفس غنيمت با تو هر لحظه يه دنيا
***
اما از سويي ديگر راهي نميبينيم كه به رسيدن ختم بشه . ميخواهيم با گمشده مون باشيم اما چگونه چگونه؟
ميخواهيم تمام لحظات تنهاييمون پر بشه از حضورش . ميخوهيم باغ اميدمون با آمدن بهارش شكوفه بده و عطر با هم بودنمون دنيا رو خوشبو كنه .ولي ...چگونه ؟ چگونه؟؟
آره ميدونم اين درديه كه سنگيني اش رو تنها كسايي ميتونند درك كنند كه اين شرايط رو با دستشون لمس كردند . و چه لحظه هايي رو پشت ير گذاشته اند!؟!
تنها راه اينه كه خودت رو درست در كنارش ببيني و موانع رو پشت سرت . مهم نيست به چه نحوي و چگونه. مهم اينه كه اين تنها راحشه . راه ديگه اي براي فرار از اين وضعيت نيست .
اگر توانستن از خاطر بردن پس اين همه درد را از براي چه كشيدن؟
پس اين مهمه كه ما براي رسيدن چه ميكنيم . خط قرمزي كه براي خودمون معين ميكنيم بر اساس چه ملاك هاييه؟ تا چه حد حاضريم براي رسيدن از خودمون مايه بگذاريم ؟؟
فقط اينو مطمئنم براي يه عاشق واقعي هيچ حدي تعريف نميشه . نظر شما چيه؟



