سلام
آسمان آبي است زمين بي خانمان و نسيمي سرگردان كه گويي از ديار آتش است ... و دلي غمگين كه گويي ازآن من است. بهار هم رفت و اما دل من همچنان زمستان است .همچنان سرد است و خاكستري...
تنهايي ام را به كه قسمت كنم ؟ ... نميدانم ...
بغضهاي دل كويري ام را با كه بگويم ؟...نميدانم...
نميدانم تا كي بايد عاشق بود ولي پنهان كرد عشق را و دروازه ي دل را بست و قفلي بر آن زد جاودانه تا مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد و دوباره عاشق شود .تا مبادا ياد آورد خاطرات سوزنده اي از زندگي كوتاهش را تا مبادا باز به رسوايي متهم گردد ...
نميدانم تا كي بايد چوب زنده بودن را ديد كه نامردانه بر روح عاشقي ميوزد و ميتازد و ميسوزاند ...
تنها ميدانم كه بايد نوشت كه تنها نوشتن مرا آرام ميكند . خدايا ديگر نميدانم چه درست است . آيا اين باز هم امتحاني است از سويت؟
خدايا!! خدايا !!
نميخواهم ... ديگر نميتوانم... ميدانم كه تنها خود مقصرم . ميدانم ... خواهم ايستاد . محكم در برابر نا ملايمات.ولي اگر خدايا تو را هم نداشتيم آنوقت چه؟ خدايا در اين زمانه ي ‹همه به فكر خويشتن› ديگر قلب ها را نميتوان شناخت . محبت ها عشقها همه وهمه خريدني شده اند اي كاش در آن دوران كه عشق ها واقعي و محبت ها وفادار بودند به دنيا آمده بودم .
خدايا تنها ميدانم كه تو بر همه چيز آگاهي و تنها دل به همين خوش كرده ام
نا اميدم مكن و رهايم مكن كه تنها اميدمي دستم گير و ياريم كن

كيه كه آخر ديوونگيه واسه چشمات كيه جز من ميميره واسه لحن خنده هات
كيه برات قصه ميگه شبا كه خوابت نميره كيه كه پا به پات مياد وقتي كه بارون ميگيره
كيه كه وقتي تشنته تو ابرا بلوا ميكنه اگه يه جرعه آب بخواي كوير رو دريا ميكنه
يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نميده خودش ميسوزه ولي تن به سايه و آب نميده
اون منم كه عاشقونه شعر چشمات رو ميگفتم هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو ميافتم
هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره هنوزم ميگم خدايا كاشكي برگرده دوباره


