سلام
توی این مدت که کنارتون نبودم کشتی زندگی ام بد جور توی طلاتم اقیانوس زندگی درگیر بوده و هست .
گیسوان بلند و پریشون غم اغلب میریختند توی صورت زندگی و جلوی دیدگان لذت و شاد بودن رو میگرفتند .
چه اشکی از اون چشما جاری میشد به هنگام وارد شدن حتی یه تار مو به حریم مقدسشون .؟!
اما هیچ چشمی ندید ورود خیل عظیم تارهای غم رو به درون پود چشمای من . چنان ناجوانمردانه هجوم آوردند که از سپاه وفادار پلک و مژگان کاری جز نظاره بر نمی اومد . و چه ظالمانه غافلگیر شدند !!!
و کم کم ...
آن تارهای بد شگون با پود زندگی ام پیوند خوردند .
...
چرا هر چی بیشتر سعی میکنم ازش دور بشم ، بیشتر بهش نزدیک میشم؟ من زندگی غم آلود رو دوست ندارم . نمیخوام سنگینی اش رو هرلحظه روی شونه هام حس کنم . چرا باید با بقیه فرق داشته باشم؟ من هم دوست دارم شاد زندگی کنم . دوست دارم یه کم شبیه عوام باشم ؟
چرا ظاهرم باید طوری باشه که همه ی چشمها رو فریب بده و نگذاره خبر از سر درونم داده بشه؟؟؟
مگه من توی این مدت کوتاه از عمر چه کار یا گناهی کرده ام که سرنوشتم باید اینجوری پیش بره؟
نمیدونم چرا خدا درونم رو آنچنان پیچیده آفریده که جز خودش و خودم هیشکی نمیتونه درکش کنه . هر کس که با من بوده بارها نظرش نسبت به من عوض شده ولی مطمئنم در نهایت هم تمام جنبه های وجودی من رو درک نکرده . آره باز هم ظاهرم فریبشون داده .
یه ظاهر خوش و لبخند بر لب کی میتونه بر دلی لبریز از غم دلالت کنه؟
در حسرت یک خاطره
من سزاوار نبودم که کسی یاد یک خاطره را با لبی تشنهء عشق بر لبم بنشاند
تا در عمری که در آن حسرت و ناکامیست در شب تنهائی به تجسم به تماشا ایستم
کولهء خاطره ام وه چه خالی مانده ست
من تهی گشته ام عشق
تهی گشته ام شوق
ولی باز باید باشم
لا اقل دردی هست که به آن میسوزم
و کسی نیست مرا دریابد
و کسی نیست تهی بودن را از دلم پاک کند
تا به یک وعدهء پوچ سبد خالی این خاطره را پراحساس کند
پر احساس کند

توی صحنه ی غریب زندگی هممون در نقش یک بازیگریم
با همیم تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم
***
زندگی ، تولد یه خاطره است انگاری شروع یه نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ما تموم خوبی ها بشه
***
توی پشت صحنه ی دنیـای ما خوبـی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار
***
بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه میگذره
من و تو مسافریم تو این روزا مثل خورشیـد تو نگـاه پنـجـره
***
هممون پشت نگاه صورتک همیشه از صبح تا شب قایم میشیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط میکشیم
***
اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیـا بـا مـن بـیـا بـا مـن بـیـا بـا مـن بــیـــــــــــا با مــــــن
***
توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار
آآآآه دارم چیکار میکنم؟
خدایا کمکم کن تا از این حال و هوا در بیام .
برای تنوع هم شده به خواسته ی شما میپردازم . از اینکه به نقاشی های بی ریختم لطف دارین یه دنیا ممنون .
این هم به خاطر درخواست های شما که برام میل زدین :


بیا ، باشه
می خوام یکی رو بکـشم ، چشـاش مثل شمـا باشـه نـــه ، نـقـاش چشم شـما ، فقط باید خدا باشه
من می دونم نمی دونید ، چقدر شما رو دوست دارم کم ِ کمش ، فکر می کنم ، قدّ ستاره ها باشه
من شنـیدم : « شما می خواین از عشقتون دست بکشم » . واسه یه عـاشـق می تونه ، ایـن بدترین بلا باشه
من می دونم اون که می خواین ، باید چیا داشته باشه چشاش باید سبز و موهاش رنگ خود طلا باشه
امـا مـی خـوام واسـه یـه بـار ، جـای شـمـا نـظـر بـدم کاش به جای اینا یه کم ، عاشق و مبتلا باشه
مـن همـیشـه تو رویـا هـام ، سـوالـی از شـمـا دارم چرا می خواین دستای من از دساتون جدا باشه
راستش می ترسم ولیکن،شما کسی رو دوست دارین؟ الهـــــی که تصـورم واسـه آره ، خطـا باشه
الهی که یه روز بگید ، دوسم دارید حتی یه کم تنها تقاضام از خدا ، شاید همین دعا باشه
انقد دلم میخواد یه بار ، بهم بگید : کجا بودی ؟ بگم که جز پیش شما دل می تونه کجا باشه
صدای نازتون داره ، قلب من رو می لرزونه مگه میشه این لرزیدن ، فقط مال صدا باشه
یه جور تو قلبم اومدید ، که راه برگشت ندارید فکر می کنم این اومدن فقط کار خدا باشه
یه عصر پاییز بذارید ، سر بزارم رو شونتون بذارید این دیوونتون ، مثل پرنده ها باشه
دیگه گذشتم از جنون ، رد شدم از دیوونگی یقین دارم که جام باید توی بیابونا باشه
پشت در قلب شما ، نشستم و در می زنم خدا کنه واسه من دیوونه ، اونجا جا باشه
به چشمای دریایی تون ، یه کم دقیق نگاه کنید شاید یه ماهی اونجاها ، تو عالم شنا باشه
نگاتون آخرمنو کشت ، به هرکی که دیدید بگید بذارید اسمم لا اقل جزو دیوونه ها باشه
دیوونه ای که واستون عمرش وجونش وگذاشت تا که یه بار بهش بگید من می خوامت بیا باشه
پاکترین عشق دنیا
من همیشه محتاج محبتت هستم
اي كاش تو گُل بودي و من آن پروانه كه بر برگبرگِ قشنگ مهربانيت مينشيند.
اي كاش تو كوزهگر بودي و من آن گِل كه درميان دستهاي مهربان تو جان ميگيرد .
اي كاش تو باغبان بودي و من آن درخت كه با دستان با محبت تو هرس ميشود .
اي كاش تو آسمان بودي و من آن ستاره كه شبها در دل آسمان دلت ميدرخشد .
اي کاش من همان رودخانه بودم كه تو دلتنگيهايت را در آبش ميشويي .
اي كاش من همان شقايق بودم كه تو با نگاهت تحسينش ميكني .
اي كاش من همان نقطه بودم كه تو در تنهايي ات بدان مينگري .
يا همان هوايي كه درونت را خالي و پُر ميكند ، از زندگي .
يا همان ماه كه شبها محرم اسرار توست .
اي كاش من همان جنگل بودم ؛ كه تو در آن قدم ميگذاري .
اي كاش من همان آينه بودم آويخته در اتاق ذهنت
همان كه هرروز صبح
نخستين كسي است كه تصوير تورا
به تو مينماياند .
"اي آينه تو هم بگو او زيباترين است."
اي كاش ...
هرچه بودم ؛ اي كاش با تو بودم
+ نوشته شده توسط Muhama در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
0:52 |