تبليغاتX
Muhama اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی اباه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و طمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحم الراحمین.

سلام آقا جان

باز هم غروب شد و نیامدی ...

 

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی      چه اشکها به سینه ها  رسوب شد  نیامدی

تمام طول هفته را ، در انتظار  جــمـعــه  ام       دوباره صبح ظهروعصر غروب شد نیامدی

 

آقا به خدا منتظرتیم چرا جواب این همه انتظار ما رو نمیدید؟

آقا جان خیلی بهت احتیاج دارم . به اون مهربونی و کَرَمی که زبونزده . همون مهربونی و جودی که باعث شده خیلی ها  به سرمنزل مقصود برسن .

آقا منم یکی از اونا . آقا منم مشکل دارم منم حالم بده . منم دلم شکسته . شاید به نظرتون من هیچ مشکلی نداشته باشم و یا حد اقل پیش خیلی های دیگه ای که  یا دردشون بیشتر از منه و یا شما بیشتر  دوستشون دارید به چشم نیام ولی ...

آقا جان ! من شاید مریضیه وحشتناکی نداشته باشم  شاید بدنم سالم باشه شاید نعمت های زیادی دور و برم باشن . باشه قبول . خدا رو صد هزار مرتبه شکر . که البته همه ی اینا از صدقه سری سایه ی شماست  ولی آقا من طمع دارم میدونید به چی  به اون لطف و کرم مثال زدنیتون  . من حریصم میدونید به چی ؟  به نزدیک شدن به شما به اینکه من رو هم دوست داشته باشین .

آقای من خودتون بهتر  از هر کسی میدونید که توی قلب من چه خبره . دل من پره  . لبریز از آه دل و اشک حسرت . آه دل من رو که میدونید برای چیه ... و اشک حسرتی که الان مدت هاست بهش دچارم . مولای من نیاز نیست مطلبی رو بهتون بگم که مطمئنا حتی از خود من هم بهتر میدونیدش . آره من  یه بنده ی گناهکارم که مدت هاست میخوام برگردم . مدت هاست در پی اینم که بشم از اون بنده های خوب ، که شما دوستشون دارید . که شما از اونا راضی هستین . که برای شما عزیزند و از گناه دور . که پیرو راه جدتون هستند و راهی نور .

آقا جان من که میدونم شما مثل بقیه نیستید و با همه فرق دارین پس در نتیجه شما به ظاهر عاشقهاتون نگاه نمیکنید . شما دل اونا رو میبینید .آره دل من سفید سفید نیست ولی مهدی جان اگه یه نگاهی بهش بیاندازید میبینید که سیاه هم نیست میبینید که داره برای رهایی از این سیاهی چه تلاشی میکنه .

پس یه نگاه کوچولو به این دل شکسته ی درپی سفیدی بیاندازید .یه نظر به این موحامای گمگشته بیاندازید تا ببینید چطوری به سمتتون میاد .

یگانه منجی !  نجاتم بده از این تشویش و سردرگمی روحی

خدا جون به آقامون سلامتی بده و در ظهورش تعجیل کن که بدجوری تشنه ی دیدن جمال محمدیش ایم .

آمین

+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:25 |

سلام

تعجب نکنید .آره من دیگه نمیخواستم Muhama.Blogfa رو ادامه بدم  یعنی  به همین رویه قبلی ام بمونم . اما خوب مسایل مختلفی سر همین تصمیمم به وجود اومد .

خیلی ها به من بد و بیراه گفتند و منو ناامید ، بازنده  ووو ...  خطاب کردند  و لی کدومشون توی شرایط من قرار داشتند؟ کدومشون میتونستند اون طور که باید و شاید من رو درک کنند ؟

کدومشون همین الان حاضرند جاهاشون رو با من عوض کنند تا به قول خودشون شهامت و شجاعتشون رو به همه نشون بدهند. نه !! من نه ترسوام  ونه ...

بیشتر مواقع سعی کرده ام تا پایه ی امیدواری برای زندگی اطرافیانم باشم . توی مشاوره هایی که داشته ام سعی کردم چیزی جز امید به  طرف مقابلم تزریق نکنم ولی آیا حالا کسی هست که همین کار رو برای من انجام بده ؟ شاید به اندازه ی کافی نیست ؟!

شاید من منظورم رو بد رسونده بودم چون من قرار نبود موحاما رو توی این بلاگ تنها بزارم . اولا چون خودش به اندازه ی کافی تنها هست  و ثانیا چون اصلا قرار بر این نبود . به یاد دارم که موحاما میخواست پوست بیاندازه  میخواست تغییر رویه  بده .

مجددا اشتباه نکنید نه !!!  هنوزم عشق برای موحاما از شیرین ترین مسائله روزگاره  ولی دیگه نمیتونه این فشاری که روی شونه هاشه رو تحمل کنه . به اندازه ی کافی صدای خرد شدن استخوان های غرور و احساساتم رو  از لا به لای تارهای ظریف گوش  درونی ام شنیده ام پس میخوام سبک بشم . میخوام رها بشم و هیچ جایی رو برای خالی کردن خودم بهتر از اینجا و هیچ کسی رو برای این کار بهتر از امام غایبمون ندیدم .

نمیدونم لیاقت دارم یا نه ولی هر چی که هست موحاما دیگه میخواد به آقاش درد دل کنه و شما هم میتونید توی این راه همراهیش کنید ...

+ نوشته شده توسط Muhama در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:24 |

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن                زغمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری       شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

سلام

نمیدونم شاید کم کم این وبلاگ داره تغییر هویت میده . داره پوست میاندازه .

خوب یا بدش رو نمیدونم اما هر چی که هست تغییراتی که داره رخ میده کاملا ملموسه ومشخص .

داره از حالت یه صفحه ی اینترنتی خارج میشه و تبدیل میشه به یه ورق از یه دفتر خاطرات که سطر سطرش سرنوشت یکی از بندگان خداست که کاملا مبهمه . پره از فراز و نشیب. اگه بخوای مقایسه کنی اکثر مواقع شیب سر بالایی های اون بسیار تند تر از سرپایینی هاشه . اما...

موحاما اینو نمیخواسته و نمیخواد .

میخواستم اینجا  « ما »  حرف هامون رو بزنیم  نه  « من » ولی کسی همراهم نشد . کسی دست یاری منو نگرفت

بعضی ها هم که با من بودند ازم دور شدند.

شاید بیش از حد خوش باور بودم . بیش از حد ساده و یا ...

من این بلاگ رو ساختم با شور و شعفی خاص

میخواستم از واقعیت بزرگ زندگیم فرار کنم . میخواستم لا اقل توی این دنیای مجازی که سازنده اش خودم بودم تنها نباشم .

چه زیبا و جذاب بود برام . چه حرارتی داشتم ؟ !

ولی به لطف کم لطفی های شما دیگه این وبلاگ هم برام زیبا نیست.چون دیگه اینجا هم خودم رو تنها میبینیم دقیقا مثل زندگی واقعی ام.

با تشکر از شما ها میخوام بگم دلم دیگه بیشتر از این تحمل نداره.

الان بغضی توی گلومه که نمیشکنمش  چون میدونم اگه بشکنمش دفعه ی بعد شدید تر از قبل  گریبانگیرم میشه .

ولی از حالا میتونید تعویض  هویت  بلاگ رو مجسم کنید.

 

دل من کوره ی سوزان عشق است         به لب سوگند پاکش جان عشق است

دلم ، این عـاشـق  شوریده ی مست         نمک پرورده ی  دامان عشق است

***

دریغا  ، چـشـم  بـینـایـی  نـدارم             ببین :  " جز جان رسوایی ندارم "

اگر رد میکنی رد کن ولی من             بـه جـز درگـاه تـو ، جـایی نـدارم

***

پریشان خاطر و مسـت تو یارم            قـسم بر غـــم  که پابست  تو یارم

اگر شـوریده حال  و بی قـرارم             نمک پـرورده ی  دسـت  تـو یـارم

***

خداوندا دلی دارم عطش سوز                که نه در شب بود تابش نه در روز

ز بعد  مردنم ، ای آتش عشق                 کـنار گـور مـن ، شمعی  بیـافـروز

***

شب از نیمه گذشت و دیده باز است         چرا امشب شبم دور و دراز است ؟

وضو کن با سرشک چشمم ای دل          که امشب فرصت راز و نیاز است

 

 

اگه یادتون باشه خیلی وقت پیش قول داده بودم آلبومم رو بذارم اینجا ولی خوب به هر دلیلی بود نگذاشتم . این دم آخری یکی از اونا رو براتون میگذارم تا دانلود کنید البته صدای من رو فراموش کنید  شعر را به خاطر سپارید که موحاما رفتنی است

این لینکش :هنوزم دوست دارم

اینم شعرش:

هـنوزم  یـادم  میـاد    تمـوم صحـبـت کردنـا                     هـنـوزم  یـادم  میـاد   تو روی هـم   خنـدیـدنا

چقـدر شـاد بـودیـم    مـن و تـو    کنار هم                        شرط میـبندم که نیـاد  دیگه مثـل اون زمـونا

تا میکردم فکر بهت  ، تموم میـشد دلخوریا                        تـا مـیدیـدم  نـگـاهـت  ، شـسته میشـد کدورتا

با نگاهت و کلامت  شاد بودم  واسه خودم                          ولـی حالا چی بگم  ؟   شـده ام خـفه توی غما

من  نمیــدونم  چه  کردم  که شدم  فدای  تو                        اما هرچی که بود نبود این جواب من به خدا

تو چرا زدی  شکستی  شیشه ی عشق و دلم ؟                      بـه چـه جـرمی  مـن شـدم اسیـر دستای هوا ؟

مگه جرمه عاشقی  ؟ که گفته من یه مجرمم ؟                     هنوزم داد میزنم « دوست دارم » با این صلا

تو نکردی رحم به این دل چرا رفتی بی خبر؟                     دارم از دوریـت میـمـیرم  ، جـدایـیت واسـم بلا

تـو مـیدونـی یعنی چی   شکسـتن قـلب اسیـر ؟                    مطمئـنم   درک نکـردی  عشــــقـمو  تـوی دلا

صبح تا شب نشسته ام من با خیالت رو زمین                      ولی جسم من زمینی ست  روح من اون بالا ها

چـقدر سختـه  واسـه  مـن  ، بودنـم  بـدون  تـو                    بــیا و سبز کـن دوبـاره  ، باغـچـه ی  آرزوها

 

 

خدا به همراهتان

 

 

 

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:35 |

سلام

سلامی به گلستان آرزو های زیبایتان  از سمت و سوی کلبه  ای شکسته  از آرزو .

کلبه ای در میان دشتی بزرگ و وسیع که روزگارانی میزبان هزاران هزار شقایق و رز سرخ بوده .

ریشه های پیچک همدلی و شادی  در تار و پود درختان ستبر دشت ، جای داشتند  .

یادت می آید؟؟؟

چه روزگارانی داشتند مرغان عشق  ، چه بازی عشوه گرانه ای بود میان شبنم صبحگاهی و برگ های تازه جوانه زده ی  زنبق ؟!!

و آن لحظه ی وداع  ... و آن بوسه ی آخر ....  آخرین ملاقات ... آخرین تما س ....

و چقدر تحمل این وداع در آن لمحه ی جدایی  درد ناک بود ...

شبنم میدانست به کجا میرود ولی گل حتی به آن فکر هم نمیکرد . تنها چیزی که در آن برهه برایش ملموس بود  بغضی از جنس درد بود .

بغضی که اگر راه نفس کشیدن گل را سد نکرده بود  او نیز بی اهمیت مینمود .

گل دستان نیازش را به سمت شبنم گشاده کرده بود  اما شبنم روی پوست گل میلغزید  و میلغزید و میلغزید ...

هر چه شبنم به رفتن نزدیک میشد  دستان گل بیشتر پایین میامدند و التماسشان عاجزانه تر میشد .

شاید گل پیش خود گمان میبرد که شبنم تلاشی برای ماندن نمیکند  .... ناراحت میشد و تلاشش مایوسانه تر.

اما...

شبنم میدانست که  اگر بماند شاید هر دوی آنها برای ساعت ها به اوج روند و ابر ملکوت را زیر پای خود حس کنند ولی...

بعـد چه میشد؟؟؟

شبنم باز هم میتوانست بالاتر رود . آری او میتوانست . این دست های نوازش خورشید بودند که باعث جدایی ابدی گل و شبنم میشدند و در نهایت برای هر دوی آنها جز عطشی تو خالی ، چیزی نمیماند .

این جدایی پایان کار هر دوی آنها بود و شبنم این راه را انتخاب نمیکرد .

او برای ماندن تلاش نمیکرد . آری گمان گل حقیقت داشت  . شبنم رفتن را انتخاب کرده بود .

او انتخاب کرده بود.

شبنم باید میرفت اما گل نیفهمید . گل ، عشق شبنم را نمیشناخت  و شاید شناخته بود اما قدرت عشق خود را نادیده گرفته بود که تمام دریچه های تعقـل را به روی چشمانش بسته بود و او نمیدید .

شبنم باید میرفت اما گل او را درک نمیکرد .  شاید  " نمیخواست درک کند "

شبنم باید میرفت  و  .....     رفت .

گل نمیتوانست طاقت بیاورد . شروع به تکان خوردن و بی تابی  کرد . بی قراری میکرد . او نمیفهمید که شاید همین بی قراری ساقه ی جوان و شادابش را در هم شکند .

گل نمیفهمید  و شبنم رفت ...

اما شبنم ...

شبنم در خود شکسته بود . شبنم از این جدایی نابود بود . شبنم میدانست که آخر این جدایی چیزی جز فـنا شدنش نیست . پس چرا لبخند تلخی از رضایت روی لب هایی داشت که چند لحظه ی پیش بوسه ای از جدایی گرفته بودند؟؟؟

چه چیزی تلخی آن بوسه و جدایی را برای شبنم شیرین میکرد ؟؟؟

بهتر نبود  میماند و تبخیر میشد از حرارت عشقی آسمانی؟؟؟

دیگر تا زمین چیزی نمانده .   شبنم به زوال خود نزدیک میشود .    چشمانش را آرام میبندد .   لب های داغش غنچه میکنند .   نوازش جریان باد را روی گونه هایش حس میکند .   هیچ صدایی نمیشنود ......

پیش خود میگوید :  چه چیزی برای عاشق لذت آور تر از فنا شدن برای معشوق؟؟؟...

آری او میخواست سرنوشتش را نوعی دیگر رقم زند. او  میدانست که در هر حال نابود خواهد شد پس چه بهتر که به پای گل چکیده شود تا ضامنی برای بقای زندگی عشقش شود .

چه بهتر که عمری جاودانه پیدا کند با نفوذ در رگهای گل .

خون سرخ عاشق شود در رگ معشوق .

چه سرنوشتی....

چه سعادتی .....

چه لذتی....

 و در لحظه ی برخوردش با زمین    لحظه ی مرگ     لحظه ی تولد دوباره اش ، زیر لب گفت.....

 

                              «  کاش مرا میفهمید  کاش درکم میکرد و کاش میفهمید تا چه اندازه عاشقش بودم »

کاش...

 

 

+ نوشته شده توسط Muhama در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:26 |

 سلام 

توی این مدت که کنارتون نبودم کشتی زندگی ام بد جور توی طلاتم اقیانوس زندگی درگیر بوده و هست .

گیسوان بلند و پریشون  غم   اغلب میریختند توی صورت زندگی  و جلوی دیدگان  لذت و شاد بودن رو میگرفتند .

چه اشکی از اون چشما جاری میشد  به هنگام وارد شدن حتی یه تار مو  به حریم مقدسشون .؟!

اما هیچ چشمی ندید  ورود  خیل عظیم  تارهای غم رو به درون پود چشمای من . چنان ناجوانمردانه هجوم آوردند که از سپاه  وفادار  پلک و مژگان  کاری جز نظاره بر نمی اومد . و چه ظالمانه غافلگیر شدند !!!

و کم کم ...

آن تارهای بد شگون  با پود زندگی ام  پیوند خوردند .

...

چرا هر چی بیشتر سعی میکنم ازش دور بشم ، بیشتر بهش نزدیک میشم؟ من زندگی غم آلود رو دوست ندارم . نمیخوام سنگینی اش رو هرلحظه روی شونه هام حس کنم . چرا باید با بقیه فرق داشته باشم؟   من هم دوست دارم شاد زندگی کنم . دوست دارم یه کم شبیه عوام باشم ؟

چرا ظاهرم باید طوری باشه که همه ی چشمها رو فریب بده  و نگذاره خبر از سر درونم داده بشه؟؟؟

مگه من توی این مدت کوتاه از عمر   چه کار یا گناهی کرده ام  که سرنوشتم باید اینجوری پیش بره؟

نمیدونم چرا  خدا  درونم رو آنچنان  پیچیده آفریده که جز خودش و خودم هیشکی نمیتونه درکش کنه . هر کس که با من بوده بارها نظرش نسبت به من عوض شده  ولی مطمئنم در نهایت هم تمام جنبه های وجودی من رو درک نکرده  . آره باز هم ظاهرم فریبشون داده .

یه ظاهر خوش و لبخند بر لب  کی میتونه بر دلی لبریز از غم دلالت کنه؟

 

 

در حسرت یک خاطره

 

من سزاوار نبودم که کسی یاد یک خاطره را با لبی تشنهء عشق بر لبم بنشاند

تا در عمری که در آن حسرت و ناکامیست در شب تنهائی به تجسم به تماشا ایستم

کولهء خاطره ام  وه چه خالی مانده ست

من تهی گشته ام عشق

تهی گشته ام شوق

ولی باز باید باشم

لا اقل دردی هست که به آن میسوزم

و کسی نیست مرا دریابد

و کسی نیست تهی بودن را از دلم پاک کند

تا به یک وعدهء پوچ سبد خالی این خاطره را  پراحساس کند

پر احساس کند  

 

 

توی صحنه ی غریب زندگی هممون در نقش یک بازیگریم

با همیم تو بازی های روزگار  از درون هم ولی بی خبریم

***

زندگی ، تولد یه خاطره است  انگاری شروع  یه نمایشه

کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ما تموم خوبی ها بشه

***

توی پشت صحنه ی دنیـای ما  خوبـی و بدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطره است   از تمام قصه های روزگار

***

بهتره به قلبامون دروغ نگیم  زندگی هر طور که باشه میگذره

من و تو مسافریم تو این روزا  مثل خورشیـد تو نگـاه پنـجـره

***

هممون پشت نگاه صورتک   همیشه از صبح تا شب  قایم میشیم

واسه پنهون کردن گریه هامون  روی قلب و روحمون خط میکشیم

***

اگه باز از روزگار دلت گرفت  لحظه ها ثانیه ها ابری شدن

بیـا بـا مـن   بـیـا بـا مـن   بـیـا بـا مـن  بــیـــــــــــا با مــــــن

***

توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار

 

 

آآآآه دارم چیکار میکنم؟

خدایا کمکم کن تا از این حال و هوا در بیام .

برای تنوع هم شده به خواسته ی شما میپردازم . از اینکه به نقاشی های بی ریختم لطف دارین  یه دنیا ممنون .

این هم به خاطر درخواست های شما که برام میل زدین :

 

 

 

 

بیا ، باشه

 

 

می خوام  یکی  رو  بکـشم ، چشـاش  مثل  شمـا  باشـه                       نـــه ، نـقـاش  چشم  شـما ، فقط  باید  خدا باشه

 

من  می دونم  نمی دونید  ،  چقدر شما رو دوست  دارم                       کم  ِ کمش  ، فکر  می کنم ، قدّ  ستاره ها  باشه

 

من  شنـیدم  : «  شما  می خواین  از عشقتون  دست  بکشم »  .  واسه  یه  عـاشـق  می تونه  ، ایـن  بدترین  بلا  باشه

 

من  می دونم  اون  که  می خواین ،  باید  چیا  داشته  باشه                  چشاش باید سبز و موهاش رنگ خود طلا باشه

 

امـا مـی خـوام واسـه  یـه  بـار ،  جـای  شـمـا  نـظـر  بـدم                         کاش به جای اینا یه کم ، عاشق و مبتلا باشه

 

مـن همـیشـه  تو رویـا هـام   ،  سـوالـی از شـمـا  دارم                        چرا می خواین  دستای من از دساتون جدا باشه

 

راستش می ترسم ولیکن،شما کسی رو دوست دارین؟                           الهـــــی  که  تصـورم  واسـه  آره ، خطـا  باشه

 

الهی  که  یه روز بگید   ،  دوسم دارید حتی یه کم                                  تنها  تقاضام از خدا  ،  شاید همین دعا باشه

 

انقد دلم میخواد یه بار ، بهم  بگید : کجا بودی ؟                                      بگم که جز پیش شما دل می تونه کجا باشه

 

صدای نازتون داره ،  قلب من  رو می لرزونه                                        مگه میشه این لرزیدن ، فقط مال صدا باشه

 

یه جور تو قلبم اومدید ، که راه برگشت ندارید                                          فکر می کنم این اومدن  فقط کار خدا باشه

 

یه عصر پاییز بذارید ، سر بزارم رو شونتون                                          بذارید این دیوونتون ، مثل پرنده ها  باشه

 

دیگه  گذشتم از جنون ، رد شدم از  دیوونگی                                           یقین دارم که جام  باید  توی  بیابونا  باشه

 

پشت  در  قلب  شما  ،  نشستم  و  در  می زنم                                         خدا کنه واسه من دیوونه  ،  اونجا جا باشه

 

به چشمای دریایی تون ، یه کم دقیق نگاه کنید                                        شاید یه ماهی اونجاها  ،  تو عالم شنا باشه

 

نگاتون آخرمنو کشت ، به هرکی که دیدید بگید                                       بذارید  اسمم  لا اقل  جزو  دیوونه  ها  باشه

 

دیوونه ای که واستون عمرش وجونش وگذاشت                                   تا که یه بار بهش بگید من می خوامت بیا باشه

 

 

پاکترین عشق دنیا

من همیشه محتاج محبتت هستم

 

 

  

   اي كاش تو گُل بودي و من                                     آن پروانه كه بر برگ‌برگِ قشنگ مهربانيت مي‌نشيند.

 

   اي كاش تو كوزه‌گر بودي و من                                آن گِل كه درميان دستهاي مهربان تو جان مي‌گيرد .

 

   اي كاش تو باغبان بودي و من                                آن درخت كه با دستان با محبت تو هرس مي‌شود .

 

   اي كاش تو آسمان بودي و من                               آن ستاره كه شبها در دل آسمان دلت مي‌درخشد .

 

   اي کاش من همان رودخانه بودم                             كه تو دلتنگي‌هايت را در آبش مي‌شويي .

 

   اي كاش من همان شقايق بودم                                كه تو با نگاهت تحسينش مي‌كني .

 

   اي كاش من همان نقطه بودم                                 كه تو در تنهايي ‌ات بدان مي‌نگري .

 

   يا همان هوايي                                                  كه درونت را خالي و پُر مي‌كند ، از زندگي .

 

   يا همان ماه                                                      كه شبها محرم اسرار توست .

 

  اي كاش من همان جنگل بودم ؛                             كه تو در آن قدم مي‌گذاري .

 

  اي كاش من همان آينه بودم                                 آويخته در اتاق ذهنت   

    

                                                                                                  همان كه هرروز صبح 

  

                                                                                                                              نخستين كسي است كه تصوير تورا

 

                                                                                                                                                                           به تو مي‌نماياند .

 

 "اي آينه تو هم بگو او زيباترين است."

 

 

                                                   اي كاش ...

 

هرچه بودم ؛ اي كاش با تو بودم

+ نوشته شده توسط Muhama در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:52 |


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك | رفتن به بالای صفحه ]